تبليغاتX
دو كلمه حرف حساب!
یک زبان دارم دوتا دندان لق می زنم تا می توانم حرف حق! ((یا حق)) www.harfehesab.tk

با سلام به همه مخاطبان خوب وبلاگ!

چند وقتیه که منم به خیل بیکاران جویای کار پیوستم. این توفیق - در واقع بدبختی- اجباری! باعث شد تا مشکلات این قشر بیچاره جامعه بیشتر برام ملموس بشه که به یه کمیش! اشاره می کنم:

 اول باید به جمعیت زیاد بیکاران مملکت اشاره کنم و ... من که هرجا رفتم یا حضوری یا تلفنی همون موقع بیکار دیگه ای هم حضور داشت که این نشوندهنده تعداد بس زیاد بیکارای جامعه اس... بگذریم.

 دوم، سوء استفاده کارفرماها از این اوضاع شلم شورباس! این موارد اینقدر زیاده که اصلا به یه کار کارشناسی و بازرسی حسابی نیاز داره،کاری که بنظر نمیرسه مسئولای وزارت کار اصلا بفکرش باشن! من به یکی دو مورد اشاره می کنم:

1. که خیلی توی ذوق میزنه، سئوالی با عنوان حقوق درخواستی در فرم کارجویانه! کارفرمایان محترم (یا برعکس!) بدون اعلام حقوق کار، فقط از کارجویا میپرسن شما چقدر -کمتر- میگیرید تا کار کنید؟ و در نهایتم شانس بیشتر با کارجویانیه که حقوق کمتری بخوان. بله اینجا هم پوله که حرف اول و آخرو میزنه، نه توانایی، نه تخصص و نه...

2. خود همین فرما! بعضی جاها فرمی به آدم میدن که پرکردنش اندازه یه امتحان فاینال دانشگاه زمان میبره! یکی که چند تا سئوال تخصصی هم طرح کرده بود! سئوالای ریز و درشتی ازت پرسیده میشه، بعضی وقتا فقط میمونه ببخشید سایز لباس زیر آدمم بپرسن!

 خلاصه اینکه توی این وانفسا، کار فرماها دارن بیشترین سود رو میبرن و از بین خیل رنگارنگ متقاضیان درمانده کار، اونی که میپسندن رو بکار گرفته و شرایط دلخواهشونو بهش تحمیل میکنن و متاسفانه این وسط مسئولان امر که قاعدتا وزارت کار هستن معلوم نیست چیکار می کنن؟!

این مساله بسیار جای بحث بیشتر داره،اما فعلا مجالش نیست.بهرحال مثل همیشه امیدوارم این معضل کشور هم حل بشه...

یا حق...

این داستان (پست) ادامه دارد... بخونید-------->


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه سی ام دی 1390ساعت 17:35  توسط   | 

با سلام. میخوام کمی در مورد مساله اینترنت ملی بنویسم. البته کمی! مثل اینکه همه چیز ما باید با بقیه فرق داشته باشه! همه دنیا دارن از اینترنت استفاده میکنن. خب اینم مثل هرچیز دیگه ای نقاط مثبت و منفی داره. اما نمی دونم چرا فقط باید به نقاط منفی انقدر توجه بشه که باعث حساستر شدن مردم هم میشه.احتمالا شما با اصل قضیه آشنایید. فقط دو نکته هست که خیلی کوتاه میخواستم اشاره کنم:

1) اصلا چیزی بنام "اینترنت ملی" از پایه اشتباهه، چون خود اینترنت بمعنای شبکه بین المللی هستش و اینترنت بدون بعد جهانی اون بی معناست. این طرح با اوصافی که ازش میشه یک شبکه محلیه یا یک اینترانت.

2) بقول یکی از سایتها همین الانشم تقریبا ما داریم از اینترنت باصطلاح ملی استفاده می کنیم. از یکطرف ف ی ل ت ر ی ن گ ، گسترده سایتها از داخل و از طرف دیگه ت ح ر ی م از خارج! حالا اگر ملی هم بشه دیگه چی میشه!

در پایان هم بگم که بنظر من این یک عقب گرد آشکاره. یعنی اگر این طرح اشتباه اجرا بشه باعث میشه خودمون با دست خودمون، خودمون رو تحریم کنیم (چی شد؟!). امیدوارم این اشتباه انجام نشه چون احتمالا چند سال بعد و بعد از متحمل شدن هزینه های زیاد و گوناگون دوباره برمیگردیم جایی که الان هستیم!

 یا حق...


پاورقی سابق- پی نوشت یا پی نویس..:

یکی دو مورد دیگه هم بنظرم رسید که اضافه کنم:

اول اینکه از همین الان هم مثل اینکه دوستان آینده نگر ما شروع به پیاده سازی این طرح کردن! فعلا که بخشهایی از جی میل غیر فعال شده. (حداقل در منطقه ما اینطور شده)

دوم هم در راستای این طرح خداپسندانه! یکی دو سایت فیسبوک فارسی هم راه اندازی شدن تا اینطوری فیسبوک هم حلال بشه! درست یا غلط بودن این بحث به کنار، آیا این قبیل کارها بنوعی قبول کردن قدرت و نفوذ سایت فیسبوک نیست؟ (یکی از این سایتها در تبلیغات خودش اول یک صفحه از فیس بوک اصلی تعریف و بعد خودشو معرفی میکنه...) بگذریم فعلا...


+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم دی 1390ساعت 16:35  توسط   | 

با سلام به همه مخاطبان خوب وبلاگ.

اول از همه بگم که اینبار اگرم بخوام نمیتونم زیاد بنویسم!! ( پی سیم مشکل داره و با نوت بوک دارم می نویسم).

خب بریم سر اصل مطلب:

نمیدونم شما کجا زندگی می کنید،اما جاییکه من زندگی می کنم، شهر بسرعت داره توسعه پیدا می کنه! یعنی از هر 3-4 تا خونه یکیش در حال ساخت و تبدیل به آپارتمانه! اینجا نمیخوام و نمیتونم! از بدیهای مختلفی که این روند داره بنویسم فقط میخوام به یک بعدش اشاره کنم: مزاحمت صوتی.

 کارگرانی که این مجتمع ها رو میسازن از صبح علی الطلوع میان و شروع می کنن تا تاریکی هوا و حتی بعد از اون! جمعه و شنبه و تعطیلی هم حالیشون نیست! حتی همین الان که دارم این مطلبو می نویسم "کارگران در حال کارند"! و صداشون توی گوشمه...

 شاید بعضیا بگن این طبیعت کاره و چاره ای نیست، اما تقصیر ساکنان محل مورد نظر چیه که صبح تا شب باید اذیت بشن؟ اون کارگر اگه کار می کنه مزد میگیره، اون مالک هم که تا چند وقت دیگه میخواد میلیاردر بشه، ولی همسایه های بیچاره چی؟ اینه که اعتقاد دارم اگه واقعا بخواد عدالت اجرا بشه باید مبلغی تحت عنوان غرامت از مالک دریافت و به همسایه ها پرداخت بشه. مالک n تومن توی مراحل مختلف ساخت به شهرداری و... میده اما اینجا که میرسه دیگه غرامت چیه و...

 البته کار فقط به سر و صدای طبیعی ختم نمیشه بلکه گاهی کارگران محترم فیلشون یاد هندوستان می کنه و میزنن زیر آواز با صدای بلند یا حتی یاد زمینهای وسیع کشاورزی میفتن و با داد و هوار همو صدا می کنن و... کاش گوش شنوایی برای این حرفا باشه.

 یا حق...

+ نوشته شده در  جمعه دوم دی 1390ساعت 17:4  توسط   | 

 با سلام به مخاطبان خوب وبلاگ.

 ایندفعه و بمناسبت محرم میخوام از موضوعی بنویسم که مدتهاست فکرم رو به خودش مشغول کرده، البته ممکنه این حرفا به مذاق خیلیا خوش نیاد، اما همونطور که قبلا هم بارها گفتم کلام حق خیلی وقتا همچین خاصیتی داره و (متاسفانه) این طبیعیه! و مگه میشه در روز عاشورا درباره محرم و عاشورا نوشت و حق رو نگفت؟

 همونطور که شاید قبلا هم نوشته باشم، عاشورا و کربلا بنظر من قبل از هرچیز یک امتحان بزرگ بود. البته این اشتباه بزرگیه اگر فکر کنیم این واقعه ای بود که یکبار 1400 سال پیش اتفاق افتاد و تموم شد، نه همواره ما در طول زندگیمون شاهد عاشوراها و کربلاهای متعددی هستیم و باید ببینیم در این مواقع چطور عمل می کنیم. من تو این نوشته نمیخوام تعارف داشته باشم و مراعات کسی رو هم نمی کنم، حتی خودم!

 اینروزا شاهد هستیم و بودیم که در هر کوی و برزنی چادری سیاه برپا بود و عده ای سیاهپوش در حال فعالیتهای مختلف که مجموعا بهش میگن عزاداری. حالا من میخوام بپرسم آیا امام حسین اون حرکت رو انجام داد و اونهمه مصایب رو تحمل کرد تا امروز یکعده جمع بشن و بر او و یارانش گریه کنن؟ آیا این جفای به امام حسین نیست؟ اگر کمی دقت کنیم واضحه که اینها هدف نبوده، بلکه هدف الگوبرداری نسلهای بعد از این حرکت بوده. در یک کلام هدف این بوده که مردم آزاد و آزاده زندگی کنند و بدونن که ((مرگ باعزت بسیار گرامی تر از زندگی با ذلت است)).

 اما امروز چی می بینیم؟ من که رک بگم یک عده کوفی رو می بینیم که در حال عزاداری برای امام حسین هستن. (البته اون حدود یک درصد واقعی رو باید مستثنا کرد). ممکنه بعضیا ناراحت بشن، اما تا کی با هم تعارف کنیم؟ اصلا بذارید خودمو بگم که به کس دیگه ای هم برنخوره! من اینجا با صراحت و شجاعت اعلام می کنم که اگر زمان امام حسین یکی از کوفی ها بودم، حداکثر بیطرف می موندم! یعنی نه امام حسین و نه یزید! حداقل در شرایط فعلی با چیزی که در خودم می بینیم، اینطور می شد! حالا اگه کسی ادعا داره که اکثر مردم حسینی اند، کافیه کمی فکر و سعی کنه وقایع امروز جامعه رو با اون وقایع تطبیق بده و ببینه الان چند درصد مردم ما واقعا طرف حق هستن و حاضرن تا پای جان پای حق بایستن. اونوقت خیلی مسائل روشن میشه... 

 در پایان این مطلب رو مزین می کنم به کلام بسیار زیبایی از دکتر شریعتی در اینباره : (( در عجبم

مردمي كه خود زير شلاق ظلم و ستم زندگي ميكنند و بر حسيني ميگريند كه آزاد زيست یا حق ((.


 پی نوشت:

به نظرم رسید که مظلومیت امام حسین فقط مختص روز عاشورا و 1400 سال پیش نبود، انگار تقدیر بر اینه که امام حسین مظلوم همیشه تاریخ باشه! یک بعدش همون بود که توی مطلب بالا نوشتم اما بعد دیگه اش اتفاقی بود که چند روز پیش افتاد و عده ای با پرچم یا حسین به سفارت یک کشور دیگه و ساکنینش که بنوعی مهمان کشور ما حساب میشن حمله می کنن و...

 شاید این گرامیان فکر می کنن که پیرو واقعی امام حسین هستن اما اگه فراموش کردن باید خدمتشون یادآوری کرد که امام حسین هیچگاه جنگ طلب نبود بلکه مدافع بود و اگر آن نامردمان راه رو به امام و همراهانش نمی بستن و عرصه رو بر او تنگ نمی کردن، چه بسا هیچگاه امام با اونها - که حتما تایید می کنید که بمراتب بدتر از این انگلیسیها بودن - نمی جنگید. اگر کاری می کنید حداقل پای مسئولیتش بایستید نه اینکه با تکیه بر این پرچم یا اون عکس، جلو برید...

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم آذر 1390ساعت 17:17  توسط   | 

 با سلام به مخاطبان خوب وبلاگ.

 این یکی دو هفته بخاطر یک امتحان مهم، فرصت به روز کردن وبلاگ رو ندارم. اومدم تا خیلی کوتاه این مطلبو بگم و ازتون بخوام - اگر اعتقاد دارید - برام دعا کنید!


 حالا که اومدم در حد یه جمله هم میخواستم عرض ارادت کنم به مسئولایی که با گرون کردن شدید قیمت گاز، باعث شدن تو این سرما، خیلی ها مشکل گرم کردن منازلشون رو داشته باشن و یا اگر دل به دریا میزنن و بی خیال قبض می شن، همش تو نگرانی و استرس هستن. 


 راستی یادم رفت بگم که امروز - که این مطلبو نوشتم -  سالروز حماسه ملبورن در سال 76 بود. واقعا که این دنیا چه زودگذره، انگار نه حالا دیروز! یه چند روز پیش بود. فوتبالم فوتبال قدیم! هیچوقت فکر نمی کردم سالروزشو فراموش کنم، ولی دنیاس دیگه، خیلی چیزا رو عوض میکنه لامصب... بهرحال یادش گرامی باد!


 یا حق...


+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم آذر 1390ساعت 0:33  توسط   | 

با سلام به مخاطبان خوب وبلاگ.

 تقریبا سالی دو بار فرصت میشه تو وبلاگ به موضوعات "زنگ دانش" بپردازم. امیدوارم مفید باشه:

 اینبار میخوام در مورد یکی دیگه از معضلات مربوط به علم تو کشور ما بنویسم، اما قبلش لازمه که بگم اگر فکر کنیم این مسائل فقط مربوط به همون حیطه تخصصی درس و تحصیل هست، کاملا در اشتباهیم. تجربه ثابت کرده این موضوعات 100 درصد روی یک جامعه و حتی کیفیت زندگی مردم اون تاثیر میگذارن، مثلا شاید قبلا هم گفته باشم که اگر امروز می بینیم که آمریکا و اروپا به این درجه پیشرفت همه جانبه رسیدن، بیس و پایش اهمیت به علم بوده و بودجه ها و هزینه های اونا در این بخش که متاسفانه در کشور ما بهیچوجه اینطور نیست.

 سالهای پیش اگر هر معضل و کمبودی تو بخش آموزش کشور بود، حداقل علم هم پولی نشده بود! متاسفانه و متاثرانه امروز شاهدیم که با اینکه اون کمبودها تقریبا همچنان وجود داره (البته اگر تاسیس دانشگاههای متعدد در بعضا دهستان های کشور رو پیشرفت ندونیم)، علاوه بر اون طاعون پول و پول زدگی به این بخش مقدس هم سرایت کرده، تا جاییکه علنا میشه نشونه هاشو دید. یه نشونشو خدمتتون عرض می کنم:

 اگر راهنمای همشهری (تهران) رو باز کنید و به بخش مربوط به آموزش برید در اونجا با آگهی موسسات متعددی مواجه میشید که تبلیغ کردن که به شمایی که مثلا دیپلم ندارید کمک می کنن تا در اولین فرصت دیپلم بگیرید. نگاهی به نمونه ای از این آگهیها که عینا از راهنمای همشهری درج می کنم تاسف هر انسان علم دوستی رو باعث میشه:

 (( دیپلم ردی ها، ترک تحصیلی ها ... آسان و سریع با مشاوران ما دیپلم بگیرید...))

 (( آسان دیپلم بگیرید... در کمترین زمان - غیر حضوری آسانتر و ارزانتر از همه جا...))

 (( دیپلم آسان غیر حضوری- قبولی 99%...))

 شاید بعضی از دوستان بگن خب چه ایرادی داره بذارید این افرادی هم که تابحال نتونستن مثلا دیپلم بگیرن، اینکارو انجام بدن و... من هم هیچ مخالفتی با تحصیل افراد با شرایط مختلف ندارم، تازه بسیار هم موافقم. اما اجازه بدید ببینیم پشت پرده چی میگذره؟! مثلا من با یکی از این مراکز تماس گرفتم، می دونید چی گفت؟    -اگر شما بخواید بطور عادی مدرک بگیرید (حدود) 300 هزار تومن باید بدید و چند ماه طول میکشه و قطعی هم نیست، اما اگر 1 میلیون و 800 تومن بدید، تضمینی قبولتون میکنیم...

 متاسفانه کار به جایی رسیده که پای پول و دلالی و ... به عرصه علم هم باز شده و تعجبی نیست که کشور عزیز ما از نظر پیشرفت و علم درجا بزنه... قاعدتا وقتی این موسسات به این محکمی به شما تضمین میدن، باید دست مسئولان محترم آموزش و پرورش هم تو کار باشه... (البته امیدوارم واقعا اینطور نباشه چون در اونصورت باید گفت: وای به روزی که بگندد نمک...). دیگه نمیخوام و فرصتی هم نیست که به شایعاتی که در مورد فروش مدرک دانشگاهی هم شنیده میشه بپردازم (گرچه خودم دیدم که عده ای جعلشو براحتی انجام میدن).

 امیدوارم روزی برسه که ما خودمون ببینیم تو کشورمون علم و دانش به جایگاه واقعی خودش رسیده و اون روز مطمئنا روز پیشرفت و بالندگی ایران خواهد بود، روزی که در عمل به علم توجه بشه نه در شعار...

 یا حق...

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم آبان 1390ساعت 18:51  توسط   | 

 

 با سلام به مخاطبان خوب وبلاگ.

 اول بگم که بالاخره ما نفهمیدیم مطالب رو به چه رنگی بنویسیم بهتره. دفعه قبل برنگ روشن بود که یکی از دوستان گفته بود چشمو اذیت می کنه، ایندفعه که تیره شد، یکی دیگه از دوستان گلایه داشت. خلاصه ما که نفهمیدیم به ساز کدومتون... (بگذریم تا کار به جاهای باریک نکشیده!)

 ایندفعه تصمیم گرفتم در مورد دو سه موضوع پیش اومده بنویسم که فکر می کنم برای کمتر ایرانی در هفته های اخیر ناآشنا باشه. اولیش، مربوط به دسته گلی بود که دو تا فوتبالیست معروف به بار آوردن: نه، صبر کنید، نبندید صفحه رو! اگه منو شناخته باشید از کلیشه متنفرم. نمیخوام چیزای کلیشه ای بگم، فقط دو سه مورد رو به سبک خودم که چرا این مسائل اخیرا تو فوتبال مملکت بوجود اومده خواستم بگم:

 باور کنید دو هفته پیش که عادل فردوسی پور عزیز - که از معدود ایرانیاس که تو این قهقرای اخلاق و فرهنگ تو تلویزیون داره درست کارشو می کنه - اولین بار میخواست به این مساله اشاره کنه، اصلا فکرشم نمی کردم یه مورد جدید باشه. فکر کردم میخواد در مورد مساله تقریبا مشابهی که چند هفته پیشش روی داده بود و ببخشید که میگم، دو تا بازیکن کنار زمین ادرار کرده بودن!!، صحبت کنه، که دیدم نه انگار کار از این چیزا گذشته! البته به اعتقاد من تفاوت چندانی بین کار قبلی و کار بعدی! نیست. هر دوش از ضعف شدید اخلاق و فرهنگ نشات می گیره. البته دلایلی هم هست که بعنوان کاتالیزور به این ضعف سرعت داده، خلاصه وار:

 - پول بی حسابی که به یه بازیکن تو کشور ما داده میشه. بقول یه بنده خدایی که خوب نوشته بود، حقوق چند ده سال یک کارمند تو یک نیم فصل به یک بازیکن داده میشه! خب، این پول کمتر کسی رو هوایی نمیکنه!

 - شاید از پول بدتر، شهرت کاذبیه که از صدقه سر یک سری نشریه بی خاصیت نصیب این فوتبالیستا میشه. البته بعضی فوتبالیستای نمونه حقشونه که معروف بشن، اما نه هر فوتبالیستی و به هر شکل و بهانه ای. بنظر من، فوتبالیست فقط باید بخاطر فوتبالش مشهور بشه، همونطور که مثلا خواننده هم فقط بخاطر صداش باید ارزیابی بشه و نه چیز دیگه. ( البته شخصیت هر فرد بعنوان یه عامل شخصی مهم جداس).

 نمیخوام این بحثو بیشتر از این ادامه بدم چون احتمالا خیلی در اینمورد خوندید و شنیدید و حتی دیدید!! یه مورد کوچیک هم در مورد مدیر عامل بانک ملی، بزرگترین بانک جهان اسلام! بگم که اون اختلاس تاریخی رو مرتکب و متواری شد. از همه موارد جالبتر برای من این بود که ایشون تابعیت دوگانه (ایرانی - کانادایی) داشتن. حالا اینجا فقط یک سئوال مطرحه: مسئولان مافوق این فرد، یا این مساله رو می دونستن یا نمی دونستن. اگر می دونستن که چرا به فردی که یک پاش خارج کشوره اجازه داشتن چنین مقام بالایی رو دادن؟ اگر هم نمی دونستن باز جای بازخواست داره که چطور از حال فرد زیر دستشون بیخبر بودن؟ اونم فاکتوری که چیز کم اهمیتی هم نیست.

 در هر دوی موارد فوق، بحث بسیار بیش از اینه، اما فرصت و حوصله مثل همیشه محدوده. من هم فقط بخاطر اینکه بنظرم لازم بود به این مسائل اشاره کردم وگرنه خودم زیاد علاقه ای به پرداختن به حاشیه اخبار روز به اینصورت ندارم.

 یا حق...

+ نوشته شده در  جمعه بیستم آبان 1390ساعت 19:48  توسط   | 

 با سلام به مخاطبان خوب وبلاگ.

 دیگه نوبتی  هم که باشه، نوبت این بحث گسترده و معروف "افراط و تفریط" می رسه. البته قبل از اینکه کمی در اینمورد صحبت کنم، لازمه بگم که این بحث، یه مبحث پایه اییه، یعنی در بسیاری از زمینه ها، بخصوص در جامعه ما، می تونید رد پاشو ببینید، بنابراین یک بحث منفرد و ایزوله نیست که همینجا تموم شه و بره... فکر می کنم تابحال هم در مطالب متنوعی در این وبلاگ، مستقیم یا غیر مستقیم در مورد افراط و تفریط صحبت شده و این نشان از اهمیت زیادیه که بنظر من این مساله داره. خب، برسیم به اصل مطلب:

 هنوز صحبت اون مرد بزرگ رو فراموش نکردیم که توی یک برنامه تلویزیونی گفت: هر جا افراطی بشه، بعدش مجبور به تفریطیم و بالعکس. (البته مفهوم جمله همین بود). من بعد از اون تاریخ، بارها و بارها با این مساله در جامعه ما برخورد کردم بطوریکه به درستیش ایمان آوردم. اگر بخوام به مصداقاش اشاره کنم که بسیارند. مثلا مساله حجاب و...

 افراط و تفریط، یکی از بزرگترین دردهای جامعه ایرانی حداقل در حال حاضره. حتی حادی مساله بعضا بقدریه که متاسفانه به فرهنگ هم تبدیل شده. من یک نمونه میارم و تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل!:

 تا بحال در مورد روابط پسر و دختر قبل و بعد از ازدواج دقت کردید؟ فرض کنید ما یک پسر و یک دختر در جامعه داریم! اینها فعلا هیچ نسبتی با هم ندارن. فرهنگ ما در اینباره چی میگه؟ متاسفانه اینکه این دو نباید و حق ندارن حتی یک رابطه کاملا انسانی هم با هم داشته باشن! ( در اینمورد بحث بسیاره که خیلی دوست دارم فرصت بشه در آینده بهش بپردازم).

 حالا زندگی پیچیده می شود! و این دو بهر صورت، طبق تجویز فرهنگ و جامعه و عرف و شرع و...، ندیده! با هم ازدواج می کنن (خواهشا پرخاش نکنید که میتونن همو ببینن! منظور من از ندیده، بدون شناخت کافیه)، حالا چه اتفاقی میفته؟ تجویز فرهنگ ما اینجا چیه؟ خب، اینجا دیگه اینا با هم ازدواج کردن و محرم و... هستن و حالا دیگه برعکس فقط یه پاراگراف بالاتر، نه تنها باید با هم ( انواع!) ارتباط رو داشته باشن، بلکه نباید اصلا از هم جدا بشن و مثلا اجازه ندن که یه نامحرم دیگه با همسرشون هیچ ارتباطی داشته باشه!

 امیدوارم مثال به اندازه کافی گویا بوده باشه: اولی، تفریط و دومی افراط. بهمین سادگی! حالا ببینیم اثرات مخرب این روند چیه: قبل از ازدواج، جدا از مضرات نهی هر رابطه ای با انسان دیگر به جرم ناهمجنس بودن! این باعث میشه که دو نفر نتونن شناخت مناسبی از هم پیدا کنن و چه بسا بسیار ازدواج هایی که بهمین خاطر به بن بست و شکست می رسه. (صحبتهای بیشتر در این زمینه رو به بخش دیگه ای از این موضوع موکول می کنم).

 بعد از ازدواج، فرض کنیم که تفریط قبل از ازدواج بطور اتفاقی یا غیراتفاقی منجر به نتیجه ناخوشایندی نشه و دو نفر زندگی مناسبی با هم داشته باشن. اینبار افراطه که ضررهای خاص خودشو داره! خب، فرهنگ ما میگه همسران باید بشدت به هم وابسته و متصل باشن! این وابستگی مفرط میتونه تاثیرات مخربی در ارتباط هر کدوم با یک عنصر ناهمجنس! (ببخشید مثل مباحث شیمی شد، اینم از -لغتش یادم اومد:کرامات فرهنگ استثنایی ماست دیگه!) داشته باشه. به چه صورت؟ معمولا مرد و بعضا زن، در بیرون خانه شاغل هستن. هر چقدر هم که این فرهنگ منحط بخواد این دو رو بهم متصل کنه، خوشبختانه یا متاسفانه مجبورن ساعاتی رو بیرون خونه باشن! خب، اولا به تمام دلایل فوق و فرهنگی از اول زندگی و بلوغ تا حال، فرد احتمالا در روابط خودش با ناهمجنس در محیط کار دچار مشکل خواهد بود. از این بحث سریع میگذرم. اما دومین مورد که حادترم هست وقتیه که فرد ارتباطی کاری با یک ناهمجنس داشته باشه و حالا همسرش به این ارتباط واقف بشه. بهمین دلایل فرهنگی اگر مرد باشه به اصطلاح غیرت و اگر زن باشه به اصطلاح تجسسش یا... گل میکنه و حالا بیا و درستش کن (که احتمالا بقیه جریان رو خودتون خوب بدونید، چون دارید تو همین مملکت و با همین فرهنگ زندگی می کنید!) و باز چه زندگیهایی که بخاطر یک ارتباط کوچیک با یک ناهمجنس که شاید سالم هم بوده باشه، از هم پاشیده!

 مطلب در مورد افراط و تفریط برای گفتن زیاده، اما من حوصله و وقت شما و خودم رو در نظر میگیرم و همینجا تمومش می کنم. امیدوارم که بهرحال منظور رو رسونده باشم و بعضا موجب سوء تفاهم هم نشه (گرچه همونطور که قبلا هم نوشتم من زودتر پیش بینی یه سری مسائل رو کردم!).

 یا حق...

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم آبان 1390ساعت 20:19  توسط   | 

با سلام به مخاطبان خوب وبلاگ...

 مدتها بود که در ذهن داشتم در مورد ضعف های انسان مطلبی بنویسم ولی خب دیگه میدونید حتما اوضاع این وبلاگ چجوریه! مطالب و سوژه ها اکثرا روی هم تلنبار میشن تا نوبت نوشتنشون برسه، بعضیا هم انقدر تو نوبت میمونن که دیگه بقول کامپیوتریا "آوت آو دیت" میشن و شاید برای همیشه به بایگانی سپرده میشن و هیچگاه نوشته نمیشن...

 اما در اینمورد، مساله ای که چند هفته پیش با یکی از دوستان وبلاگی پیش اومد بالاخره این بهانه رو بدست داد تا به موضوع ضعف های انسانی بپردازم شاید هرکسی در آخر به یک نتیجه ای برسه... اولا خلاصه وار به مساله پیش اومده می پردازم:

 ماجرا این بود که یکی از دوستان وبلاگی اخیرا ازدواج می کنن. بعد از ازدواج ایشون، تعدادی از دوستان وبلاگیشون - محتملا مجرد!- دیگه به وبلاگشون سر نمی زنن، حتی بعضی میان و دلیلشو مطرح می کنن که چون شما دیگه ازدواج کردید، ما رو بخیر و شما رو بسلامت و... (یا شایدم برعکسش!). دوستمون این مساله رو توی وبلاگش نوشت و من هم به رسم عادت و ادب! در اینمورد کامنتی نوشتم. مثل همیشه هم که اگه من بشناسید سعی کردم خودم باشم و نظر خالص خودم رو بنویسم. و مثل اکثر اوقات هم میتونید حدس بزنید که این نظر خاص بود! و خودمم میتونستم حدس بزنم که این دوستمون از این نظر ناراحت میشه، اما همونطور که گفتم ترجیح میدم خودم باشم تا اینکه با کلیشه ها بخوام نظر دیگران رو بدست بیارم...

 این از بخش اول ماجرا. همینجا بگم که قصد من از نوشتن این مطلب، پاسخگویی به دوستمون نیست، بلکه اشاره به همین موضوعیه که بهش پرداختم یعنی ضعف های انسان. بهرحال بد ندیدم که به این بهانه اشاره ای به این مساله داشته باشم که دوستان! هیچکدوم از ما کامل نیستیم. توی دنیا از اول تا آخر طبق اعتقاد ما فقط عده معدودی انسان کامل (همون 14 نفر آشنا ) وجود داشتن و لاغیر. البته متاسفانه از گذشته تابحال دیدیم انسانهایی رو که سعی داشتن کسانی رو بعنوان انسان کامل معرفی کنن و حالت تقدس به اونا بدن، اما واقعیت همینه که همه انسانها دارای نقص هستن، حالا یکی بیشتر و یکی کمتر.

 همونطور که از نظر جسمی هیچ انسانی رو شما نمی تونید کامل بدونید، بطور کلی هم بهمین صورته. مثلا آیا واقعا میشه مطلقا انسانی رو بعنوان زیباترین انسان جهان معرفی کرد؟ شما هرکی رو مثال بزنی، من یکی مثال می زنم که از اون زیباتر باشه! بگذریم از اینکه در نظر هر شخصی هم زیبایی ممکنه معنای خاصی داشته باشه... این مثال و مثالهای مشابه، ضعف انسان رو ثابت می کنه، البته اینجا نمیخوام زیاد به عظمت روح انسان اشاره کنم که میتونه بسیاری از ضعفهای جسمانی رو پوشش بده...

 تا مطلب از حد حوصله من و شما فراتر نرفته توضیح بدم که قطعا من و شما، همه دچار اشتباه میشیم. هیچکسی از جمله من نمیتونه ادعا کنه که هرچی میگه و مینویسه حتما و کاملا درسته. بنظر من مهم اینه که سعی کنیم حداقل عمدا اشتباه نکنیم و راه باطل رو نریم و تا جاییکه میتونیم سعی در حرکت در مسیر حق داشته باشیم. اینطوری لااقل وجدانمون راحته که در حد توانمون مایه گذاشتیم و سعی کردیم درست باشیم. 

 نمی دونم چرا با اینکه این مطلب بپایان رسید، بنظرم حق مطلب ادا نشد. امیدوارم حداقل تا حدودی تونسته باشم منظور رو برسونم. شاید فرصت شد و بعدها باز هم به این مساله پرداختم.

 یا حق...

+ نوشته شده در  جمعه ششم آبان 1390ساعت 21:1  توسط   | 

با سلام به مخاطبان خوب وبلاگ. این مطلب رو اختصاص داده و تقدیم می کنم به یکی از بزرگان دنیای کامپیوتر، "استیو جابز" که چندی قبل درگذشت. من اعتقاد دارم که این قبیل افراد که کاری برای بهتر شدن دنیا و زندگی انسانها انجام میدن، بمراتب از کسانی که فقط حرفشو می زنن و یا بدون بینش و فکر روشن به عبادات خشک و خالی برای خدا مشغولن، در این دنیا بزرگترن و در آخرت هم موقعیت بهتری خواهند داشت:

(( استیو پاول جابز (به انگلیسی: Steven Paul Jobs) (زاده ۲۴ فوریه ۱۹۵۵- درگذشت ۵ اکتبر ۲۰۱۱)کارآفرین، مخترع، بنیانگذار و مدیر ارشد اجرایی شرکت رایانه‌ای شرکت اپل و یکی از چهره‌های پیشرو در صنعت رایانه بود. جابز به همراه استیو وزنیاک با تاسیس شرکت اپل در سال ۱۹۷۶ و ارائهٔ رایانهٔ اپل II، به مورد پسند عام قرار گرفتن مفهوم رایانهٔ خانگی کمک بسیار کرده‌است. بعدها، او یکی از اولین افرادی بود که به ارزش تجاری بالقوهٔ واسط گرافیکی کاربر و موشواره‌ای که در مرکز تحقیقات شرکت زیراکس در پالوآلتو ساخته شده بود، آگاه گشت و بر افزوده شدن این فناوری‌های نوین به رایانه‌ٔ اپل مکینتاش نظارت کرد. در سال ۱۹۸۵ از شرکت کناره گیری کرد و شرکت نکست را تاسیس کرد. همچنین او نائب‌رئیس و مدیر عامل استودیوی پویانمایی پیکسار و به عنوان عضو هیئت مدیره والت دیزنی نیز بوده‌است .شرکت پیکسار یکی از شرکت‌های پیشرو در زمینه‌ٔ تولید محصولات سینمایی‌ای است که از پویانمایی رایانه‌ای استفاده می‌کنند.پس از ادغام پیکسار و والت دیزنی استیو تهیه کنندگی داستان اسباب‌بازی (۱۹۹۵) را بر عهده می‌گیرد. در ۲۴ ژانویه ۲۰۰۶، شرکت والت دیزنی تمامی سهام شرکت پیکسار را به مبلغ ۷٫۴ میلیارد دلار (به شکل سهام در دیزنی) خریداری نمود. پس از کسب موفقیت در بازار نرم افزار در سال ۱۹۹۶ شرکت اپل را خریداری کرد.و از سال ۱۹۹۷ تا ۲۰۱۱ به عنوان مدیرعامل در این شرکت مشغول بود. جابز به نجات‌دهندهٔ اصلی این شرکت معروف شده‌است. خصوصاً پس از به نتیجه رسیدن آی‌پاد، ایده‌ای که وی اصرار و علاقه‌ای شخصی به آن داشته‌است.در۲۴ اوت، ۲۰۱۱، جابز، استعفای خود را به عنوان مدیر عامل اپل اعلام کرد.در نامه استعفای خود به شدت تاکیید می‌کند که اپل طرح‌های اجرایی خود را دنبال می‌کند و از تیم کوک به عنوان جانشین خود نام برد.در ۵ اکتبر ، ۲۰۱۱، اپل خبر فوت استیوجابز رااعلام کرد. او در سن ۵۶ سالگی در اثر سرطان لوزالمعده در گذشت.)) (مطلب از ویکی پدیا)

یا حق...

+ نوشته شده در  شنبه سی ام مهر 1390ساعت 0:1  توسط   |